لیلا
با غزلی از سرکار خانم یزدی به مهمانی نگاهتان آمده ایم:
بگذار دیوانه باشم هر چند لیلا نباشی
یا شاعرانه بمیرم وقتی تو پروانه باشی
شعری پراز دردباشم حسی که رفته است ازدست
تا واژه واژه برایم محکم ترین شانه باشی
شاعر شوم یا کبوتر اصلا درختی تناور!
خوب است بر شاخه هایم تصویری از لانه باشی
شیرین ترین عاشقانه با من بمان بی بهانه
وقتی نمی خواهم اصلا افسون وافسانه باشی
پلکی بزن تا جنونم جاری شود مست گردم
بشکن مرا تا خودت باز پیمانه پیمانه باشی
نگذار تنها بمانم با کهنه دردی که دارم
باید غمم را بفهمی باید که دیوانه باشی
مریم یزدی بیدگلی
غزلی نو از آقای سلطانی
|
سلام دوستان با جدیدترین غزل آقای سلطانی مهمان نگاهتان می شویم
|
|||||
| دارم عذاب می کشم از زنده بودنم ‘ این بغض لعنتی نفسم را بریده است شرمنده ام همیشه از این چشم بردبار ‘ که روز خوش به زندگی من ندیده است دست خودم که نیست زمینگیر می شود هرکس که عاشق تو شود پیر می شود با خود مرا ببر به خدا دیر می شود این سایه سال هاست که نازت کشیده است حالا شکستنی تر از آیینه ام بزن با سنگ بوسه بر لب تب دار و خشک من این برگ آخر است که از شاخه می چکد از سمت چشم های تو توفان وزیده است حتی اسیر پنجه ی توفان تو خوش است یعنی همیشه گوشه ی زندان تو خوش است گلدان و باغ نه ‘ که بیابان تو خوش است لطفا مگو زمان جدایی رسیده است باران گرفت و بند دلم پاره پاره شد باران گرفت و دیده ی من پر ستاره شد یعنی بریدن از تو فقط راه چاره شد پای تو قطره قطره روانم چکیده است رفتی و خاک بر سر دنیای بعد تو بی جلوه اند جنگل و دریای بعد تو من ماندم و سکوت و معمای بعد تو شب های بعد رفتن تو بی سپیده است تابوت خاطرات گذشته شده تنم روزی هزار مرتبه می پرسم: این منم؟! دارم برای نعش خودم گور می کنم امشب که ماه در دل چاه آرمیده است این حرف را چگونه توان گفت با کسی؟ اصلا مهم نبوده برایت به من رسی بانوی بی ملاحظه با یاس و اطلسی از غنچه ی لبت چه کسی خنده چیده است؟ پاییز انتهای همه عاشقانه هاست حتما دلی شکسته که دستانمان جداست شاید که نه ‘ به طور یقین حکمت خداست عکس تو را برای دلم آفریده است !!! |
|||||
مرد مسافر
با غزلی از آقای سلطانی به میهمانی نگاهتان آمده ایم:
مردی شبانه باز مسافر شد تلواسه های خیس خیابان را
بر سنگفرش های ترک خورده اندوه گیج ومبهم باران را
ساعت درست لحظه ی فرسودن از انعکاس خاطره ی با تو
یعنی که باز شانه ی لرزانم بی تو بغل گرفته درختان را
در ازدحام دربه دری هایم بی تو هزار مرتبه می میرم
ومرگ بوسه می زنداین شبها لبهای مانده در هوس جان را
از منظر نگاه دل عاشق دنیا شبیه کوچه ی بن بست است
باید که زل زد از پس دیوا ر ماه نشسته بر لب ایوان را
این بار چندم است نمیدانم پامال چشمهای تو می گردم!؟
تقویم جیبی دل من دارد تنها حساب فصل زمستان را
در لا به لای باغ گل قالی گم میکنم دل به غمت خون را
با خودببر برای جهیزیه یک تخته فرش لاکی کاشان را
محسن سلطانی(هجران)
تولد
سلام بر همه ی علاقمندان عزصه ی ادبیات
خانه ادبیات کاشان به لطف حوزه هنری کاشان فعالیتهای خود را
در زمینه ی ادبیات شعر وداستان آغاز کردوسعی بر ارتقا سطح
ادبیات صمیمی وسالم دارد.از همه ی دوستان برای کمک
به این مهم یاری میطلبیم.
از این به بعد اشعار وداستانهای دوستان خوبمان در این خانه به
اطلاع ونظر خواهی مخاطبین محترم خواهد رسید. نظرات شما
ما را خوشنود و امیدوار خواهد کرد.
